محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

اسرار المعارف 13

اسرار المعارف ( فارسى )

راز شد و قفل شريعت بر زبان درويش نهاد . منصور را گفتند كشف اسرار كردى و سزايت كشتن است اگر چه اين بهانه بود و او را به علت ديگر بردار زدند ! تو خود دانى كه حلاج را چرا كشتى ، و سوختى و خاكسترش را بر جا نگذاشتى و بباد فنا دادى . صفى بر جا نماند كه اين را با او در ميان نهادى ، و دانستى ملايك از چه سجدهء آدم كردند و سرهنگ قهر يعنى ابليس چرا نكرد و منيت آورد ؟ خواستى غوغا ميان انجمن پيدا كنى ! صوفى و زاهد شدند ، اقرار شد ، انكار شد ، ابليس را چه حد كه بعد از امر از سجدهء آدم ابا كند . . ! اين كيست كه پيشم با تيغ كشيده ايستاده و گويد اگر پرده از اين راز بردارى سرت را بردارم ؟ از آن نترسم و از جان خود به تنگم : « زير شمشير غمت رقص‌كنان خواهم رفت » اما خلاف امر نكنم و نگويم ، ادراك تو دادى و اندازهء هر كس را تو دانى ، زبان به اشارهء تو گوياست ، تو از هر ثنا برترى و از هر ستايش بىنياز . صفى كيست كه حديث از ذات و صفات تو كند ؟ در سپاس تو حيرانم و سخنى ندانم و خلق زبان مرا ندانند ، چه گويم و با كه گويم : « الا اى مغربى كم گو سخن با مرد صحرائى » * « كه صحرائى نميداند زبان اهل دريا را » باز كجا رفتم و چه گفتم : از دست خود چه كنم ؟ اين گيج